تبلیغات
چرند و پرند

چرند و پرند
برای ازدواج کردن لحظه‌ای درنگ نکنید،اگر زن خوبی نصیبتان شود،خوشبخت می‌گردید واگر زن بدی گیرتان آمد مثل من فیلسوف می شوید(سقراط)
قالب وبلاگ

[ یکشنبه 13 آذر 1390 ] [ 12:46 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]

«آن شنیدم که یکی مرد دهاتی هوس دیدن تهران سرش افتاد وپس از مدت بسیار مدیدی و تقلای شدیدی به کف آورد زر و سیمی و رو کرد به تهران خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر کوی گذرها و به هر سوی نظرهاوبه تحسین و تعجب نگران گشته به هر کوچه و بازار و خیابان و دکانی

در خیابان به بنائی که بسی مرتفع و عالی و زیبا و نکو بود و مجلل نظر افکند و شد از دیدن آن خرم و خرسند و بزد یک دو سه لبخند و جلو آمد و مشغول تماشا شد و یک مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور ولی البته نبود آدم دل ساده که آن چیست؟ برای چه شده ساخته یا بهر چه کار است؟ فقط کرد بسویش نظرو چشم بدان دوخت زمانی.

ناگهان دید زنی پیر جلو آمد و آورد بر آن دگمه پهلوی آسانسور به سر انگشت فشاری و به یکباره چراغی بدرخشید و دری وا شد و پیدا شد از آن پشت اتاقی و زن پیر وزبون داخل آن گشت و درش نیز فروبست. دهاتی که همانطور به آن صحنه جالب نگران بود ز نو دید دگر باره همان در به همان جای زهم وا شد واین مرتبه یک خانم زیبا و پری چهره برون آمد از آن. مردک بیچاره به یکباره گرفتار تعجب شد و حیرت چو به رخسار زن تازه جوان خیره شد و دید که در چهره اش از پیری و زشتی ابداً نیست نشانی

پیش خود گفت : که ما در توی ده اینهمه افسانه جادوگری و سحر شنیدیم ولی هیچ ندیدیم به چشم خودمان همچه فسونکاری و جادو که در این شهر نمایند و بدین سان به سهولت سر یک ربع زنی پیر مبدل به زن تازه جوانی شود افسوس کزین پیش نبودم من درویش از این کار خبر دار که آرم زن فرتوت و سیه چرده خود نیز به همراه در اینجا که شود باز جوان آن زن بیچاره و من هم سر پیری برم از دیدن او لذت و با او به ده خویش چو برگردم وزین واقعه یابند خبر اهل ده ما، همه ده را بگذارند که در شهر بیارند زن خویش چو دانند به شهر است اتاقی که درونش چو رود پیر زنی زشت، برون آید از آن خانم زیبای جوانی..




[ پنجشنبه 31 شهریور 1390 ] [ 02:49 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
خوشبختی ما در سه جمله است.تجربه از دیروز, استفاده از امروز ,امید به فردا ... ولی ما به سه جمله دیگر زندگی مان را تباه میکنیم.حسرت دیروز, اتلاف امروز, ترس از فردا.

[ چهارشنبه 30 شهریور 1390 ] [ 11:54 ق.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]

 اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟
سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا آورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟
چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.
گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟
//هدف از این پست:
چقدر خود را می شناسیم؟



[ سه شنبه 29 شهریور 1390 ] [ 11:17 ق.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]

در وبلاگ اردکان من مطلبی رو خوندم در مورد فقرخود شناسی ،خدا شناسی و تقویت روحیه حقیقت جویی در نظام اموزشی که واقاع ناراحت کننده بود.

چند کلام بامعلم عزیز اقای عابدی :

1-یقینا هر کس در حوزه ی خود باید مشکلات و مسائل را حل کند چون می تواند در زمینه ی تحصیلی خود دارای سبک و روش باشد(البته در زمینه های گوناگون می تواند اظهار نظر کند).در این زمینه شما کاری برای این مشکل بکنید و منتظر دیگران نمانید.

2-از شما به خاطر اینکه در اجرای وظایف خود اهتمام دارید باید تشکر کرد.

3-با همه ی کارهای انجام گرفته در زمینه ی رشد سطح علمی هنوز خیلی هم پیشرفت چندانی  نکرده ایم(دلیل :رتبه ی امسال کنکوری ها به مراتب بدتر از سالهای گذشته بوده است.البته افراد دارای سهمیه الحمد لله زیاد بوده اند و جبران کرده اند)

4-در مورد تشویق دانش اموزان دارای رتبه های خوب تا انجا که من اطلاع دارم امام جمعه ی جدید هم زیر بار نرفته اند از مسئولین دیگر انتظاری نیست.

5-متاسفانه در زمینه های اعتقادی دارای اساتید خوبی نیستیم(منهای شما و آقای خادم عباسی و چند عزیز دیگر)در حالی که در زمینه ی علمی دارای معلمان خوبی هستیم.

6-معلم پرورشی دوران تحصیل دبیرستانم هم در عوض درس خودشناسی و حقیقت جویی ،درس حزبگرایی و تعریف از حزب سیاسی محبوب خود می پرداخت(البته به نظر خودش عین حقیقت بود).آمدم بگویم"درود بر ش"،گفت "درود برشاه؟زود برو بیرون "

7-رفتیم دانشگاه ،انجا دیگر بدتر.یک استاد مهندس که درس ...می داد پس زمینه ی لپ تابش عکس مهندس میر حسین موسوی بود.از استاد پرسیدیم می خواهید امروز در مورد مهندسان گذشته صحبت کنید.گفت:"ساکت...!می خواهی جو رو به هم بزنی ؟اینجا کلاس درسه..................."

8-از کتب درسی گفتید.درس احتمالاتمان پیرامون احتمالات بازی ورق و طاس و... بود.آخر نفهمیدیم حلال است یا حرام!

9-کلاس دین و زندگیمان که دیگر نپرس!می گفت از درس جلسه ی گذشته خلاصه بنویسید.بچه ها شروع می کردند:

"به نام خدا

اقسام ایمان بردو نوع است :1-ایمان مستقر2-ایمان مستودع و......

...

..."

از نوشتن خطهای بعد معذورم .چون اگر معلممان می خواند کمترین تنبیه اخراج از مدرس و شهر و استان و....

بعد خطها رو می شمرد و نمره می داد.چون من نمی دانستم  درس 15خطی را چه طور باید در 20سطر خلاصه کنم ،کمترین نمره از ان من بود و...

//هدف از این پست:

سرتون رو درد نیارم،دراین زمینه خیلی عقبیم.


[ دوشنبه 28 شهریور 1390 ] [ 04:53 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
دیشب خیلی خسته بودم، واسه همین تصمیم گرفتم زودتر بخوابم. تازه چشمم رو هم افتاده بود که یه دفعه از خواب پریدم. از رختخواب بلند شدم و دیدم همسایه پایینی مهمون داشته و حالا هم دارند تشریف می برند.

تو مراسم و مهمانی ها به محض اینکه اعلام رفتن کنیم، خداحافظی ها از همون کف زمین که نشستیم شروع میشه و تا چشم کار میکنه، تا جایی که همدیگه رو اندازه یه مورچه می بینیم، ادامه پیدا میکنه :

خب احمد آقا ، صغرا خانم!

خیلی زحمت دادیم، با اجازه تون از حضورتون مرخص میشیم.”

با گفتن یه همچین جمله ای، تراژدی سریال یانگوم وار خداحافظی شروع می شه. بیشتر از چهل بار توی خونه یارو خداحافظی می کنیم. حالا حساب کنید مثلا ۶ نفر آدم اومدن مهمونی و حالا دارن می رن بیرون. به طور مستمر و بی وقفه همه می گن:

«خداحافظ»
صاحب خونه بدبخت، پس از کلی پذیرایی و دولا و راست شدن حالا باید به اتفاق اهل و عیال بره دنبال مهمون ها، مستمراً جواب خداحافظیه اونا رو بده:
خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ ، قربون شما ، خداحافظ ، خداحافظ ، ببخشید بد گذشت، خداحافظ ، خداحافظ…”
حالا اومدن دم در:

” … خب اصغر آقا ببخشید مزاحم شدیم ، تو رو خدا شما هم یه شب تشریف بیارین.

خداحافظ ، خداحافظ ، چشم، حتماً مزاحم میشیم، سلام برسونین ، خداحافظ ، خداحافظ…”

توی این دسته اگر تعداد خانم ها از دو نفر بیشتر باشه که دیگه واویلاست. تازه دم در خونه یادشون می افته دستور پختن قورمه سبزی و رنگ موها و آخرین خریدها و جدیدترین دکوراسیون رو به هم بگن و تو تمام این مدت صدای دلنشین «خداحافظ ، خداحافظ» مرتباً به گوش می رسه.
حالا همه سوار ماشین شدن و سرنشینان از چهار طرف ماشین تا کمر بیرون اومدن و دارن دست تکون می دن:

خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ

راننده هم برای عرض ارادت اون موقع شب ۵ تا ۶ بوق به معنی «خداحافظ» برای مستقبلین میزنه.
حالا دیگه ماشین رسیده ته کوچه و این بار دیگه فریاد می زنن:
خداحافـــــــــــــظ ، خداحافـــــــــــــــظ ، خداحافـــــــــــــظ…”
آخه یکی نیست بگه مگه میخواین برین سینه کش قبرستون که دل نمی کنین از هم!؟
تازه فردا ساعت ۱۱ صبح یکی از خانم هایی که دیشب مهمون بوده زنگ میزنه به صغرا خانم و میگه:

صغرا جون ممنون بخاطر پذیرایی دیشب؛ والله زنگ زدم بگم دیشب این بچه ها حواسم را پرت کردن یادم رفت ازت خداحافظی کنم!!!”

//هدف از این پست:
هر کسی از چیزی می کشد ما از همسایه!!!!!

[ دوشنبه 28 شهریور 1390 ] [ 03:42 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
آقای گزارش گر غیر حرفه ای چه پرندیاتی می گیا تو خارجش هم همین طوریه می گی نه بذار عکسش رو بهت نشون بدم


می خواهی الکی الکی تشنج ایجاد کنی و بیماران آینده رو تو دلواپسی بذاریا.بلاخره مشکلات فراوونی داریم که شما در جریان نیستید .من از همین جا به مردم خوبمون اعلام می کنم با خیال راحت مریض شوند.

//هدف از این پست:
فکر کنم این مسئولین با حضرت عزرائیل هم دستشون تو یه کاسه اس


[ دوشنبه 28 شهریور 1390 ] [ 03:39 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
بعضی از دوستان بعضی اوقات با مشکلات (توجه کردین که  مشکلات خیلی تلخه ،ولی اگر میمش رو برداری شیرین می شه)شرعی رو برو می شوند که روشون نمی شه برن و از کسی بپرسن(خودم رو می گم).
جدیدا سایت مسجد روح الله راه اندازی شده که می تونید در قسمت عضویت عضو شوید(البته با اسم و رسم چرند تا لو نرن)و جوابتون رو دریافت کنید.(آدرسش در لینکهای وبلاگ هست)


[ دوشنبه 28 شهریور 1390 ] [ 03:23 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
هیچ کس نمی تونه ذات خود را پنهان کنه،بالاخره خود رو لو میده و به طریقی خود رو معرفی می کنه.
از قضیه ی شلم شولبای بعد از پیروزی استقلال تو اردکان حتما باخبرید. یه قضیه دیگه تعریف می کنن تا به کسی بر نخوره:

یه روز به حیف نون می گن با ماهیچه جمله بساز.
می گه: خر در برابره ما هیچه!

به نظر شما اراذل (اردکانی یا دوست همسایه؟)با چه کلمه ای جمله ساختن؟
الف)من ...ترم          ب)اردکان مال من است           ج)اشغالگر           د)کی می تونه بیشتر سازندگی کنه؟


//هدف از این پست:
شرماوره.....


[ شنبه 26 شهریور 1390 ] [ 10:09 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]

روز فرهنگ پهلوانی و ورزش زورخانه ای گرامی باد.

(ازطرف پهلوان پرند و  تنبل چرند)


[ جمعه 25 شهریور 1390 ] [ 05:53 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]

[ پنجشنبه 24 شهریور 1390 ] [ 05:58 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
دیروز رئیس جمهور رفته بود اردبیل.این اسکورتش مرو کشت.شما می دونین تفاوت اسکورت رئیس جمهور ایران و امریکا چیه؟


برای دیدن تصویر به ادامه مطلب بروید.



//هدف از این پست:
محبوبیت در حد المپیک
.

ادامه مطلب
[ پنجشنبه 24 شهریور 1390 ] [ 05:42 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
در یکی از وبلاگها(عشق و آتش) در مورد اختلاس از بانک رو نوشته بود،گفتم معنی دزدی رو براتون بذارم.ضمنا برای اطلاع از این خبر به ادرس/http://eshghoatash.blogfa.comبروید.

اول یک مطلب طنز بخونید و برای اصل مطلب به ادامه مطلب بروید.

در مرکز شهری بانکی بود بسیار مشهور . روزی مردی قصد دزدی از انجا را کرد. صبح بسیار زود به انجا حمله کرد بعد از اینکه توانست با تهدید وزور مقدار زیادی پول بدست بیاورد رو به مردی کرد و به او گفت ایا تو دیدی که من از ابن بانک دزدی بکنم مرد گفت:بله من دیدم.مرد دزد اسلحه ای رو به ان مرد گرفت و او را کشت.سپس رو به زوج جوان کرد و  گفت :شما چطور؟ زوج گفت: نه من ندیدم ولی همسرم دید.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 23 شهریور 1390 ] [ 06:01 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
خبرهایی مبنی بر مسابقه ی رقص با عنوان استعداد یابی در جامعه زرتشتیان در یزد به گوش رسیده است که با عرض تاسف حقیقت دارد.
یکی از نویسندگان در تعریف دار العباده می نویسد:
صبح روز دوشنبه بیست و ششم ذی الحجه از بلد مقدسه اردكان كه آن را یونان كوچك هم می‌نامند به طرف مركز ایالت كه آن را ملقب به دارالعباده كرده‌اند حركت كردیم. ده فرسنگ راه بود و بیشتر كویر لم یزرع. پس از مدتها راه رفتن خوف كردیم كه شاید به بیراهه رفته ایم.چون هیچ جا نام یزد و تابلوی خوشامدگویی به شهر یزد نبود بلكه آن را به القاب و اسامی خاص منسوب كردی كه این را از «عجائب اولیه» دانستم. در مدخل شهر عمارتی آجری به ارتفاع 40 گز بنا نهاده كه آن را «دروازه قرآن» همی نامیدندی كه نه قرآن آن پیدا بود و نه دروازه‌ای و نه به سنت پارسیان هنگام خروج توانستی كه از زیر دروازه بگذری... (ادامه در ادامه مطلب)

برای دین عکس به وبلاگ هما(http://www.homa-news.blogfa.com/post-147.aspx)مراجعه نمایید.

//هدف از این پست:
نگذاریم دارالعباده به دارالفساده تبدیل شود(هر چند این کار مسلمانان نبوده است)


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 23 شهریور 1390 ] [ 11:28 ق.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
وقتی داری بالا میری مهربان باش و فروتن، چون وقتی که داری سقوط میکنی از کنار همین آدمها رد میشی.
ببین بعضی وبلاگ نویسها به چه چیز های بی خودی گیر می دن. اگر کسی رفتار دو گانه(یا چند گانه)ای داشت دلیل نمی شه که چند شخصیتیه،فقط چندتا اصلو فراموش کرده که این هم تو این دور و زمونه عادیه و قابل بخشش.
(مطلب این پیام تو وبلاگ اردکان آباد می باشد و تنها این یه قضاوته.برای اگاهی از این مطلب به ادامه مطلب بروید)

//هدف از این پست:
بزرگ ترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته باشد،نه... لازم برای خاموش ماندن.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 23 شهریور 1390 ] [ 11:09 ق.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]

امیرمومنان علیه السلام به فرزندش محمد حنفیه میگوید:
فرزندم به تمام انسانها نیكى كن ، همانگونه كه انتظار دارى نسبت به تونیكى كنند.
آنچه را براى خود مى پسندى براى دیگران نیز بپسند، و آنچه را از دیگران زشت و ناپسند مى شمارى ، براى خود نیز زشت وقبیح بشمار.


[ دوشنبه 21 شهریور 1390 ] [ 12:09 ق.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
بهترین جا برای آزمودن تربیت یک آدم، وسط دعواست .... از کسی که به کار بد شما پاسخی نمی‌دهد بترسید؛ او نه شما را می بخشد، نه می‌گذارد خودتان را ببخشید ....

[ یکشنبه 20 شهریور 1390 ] [ 11:53 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می‌كرد. او می‌خواست مزرعه سیب‌زمینی‌اش را شخم بزند اما این كار خیلی سختی بود. تنها پسرش كه می‌توانست به او كمك كند، در زندان بود!

پیرمرد نامه‌ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بكارم. من نمی‌خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان كاشت محصول را دوست داشت. من برای كار مزرعه خیلی پیر شده‌ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشكلات من حل می‌شد. من می‌دانم كه اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می‌زدی ... دوستدار تو پدر

پس از چند روز پیرمرد این تلگراف را دریافت كرد: پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن من آنجا اسلحه پنهان كرده ام.

صبح روز بعد 12 نفر از مأموران اف.بی.آی و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را برای یافتن اسلحه ها شخم زدند بدون این‌كه اسلحه‌ای پیدا كنند.

پیرمرد بهت‌زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت كه چه اتفاقی افتاده و می‌خواهد چه كند؟

پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی هایت را بكار، این بهترین كاری بود كه از اینجا می‌توانستم برایت انجام بدهم.

//هدف ار این پست:

همیشه برای خدمت نیاز به حضور فیزیکی نیست.خیلی اوقات می توانیم با فکرمان به آبادانی شهر و کشورمان کمک کنیم.

[ یکشنبه 20 شهریور 1390 ] [ 11:34 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
کوئیز زیر از چهار سؤال تشکیل شده که به شما خواهد گفت آیا برای این که
یک مدیر حرفه‌ای باشید، شایستگی لازم را دارید یا نه؟
سؤال‌ها مشکل نیستند. در مورد هر سؤال اول سعی کنید خودتان پاسخ بدهید و
بعد پاسخ را بخوانید تا ببینید درست جواب داده‌اید یا خیر

ادامه مطلب
[ جمعه 18 شهریور 1390 ] [ 11:08 ق.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
توانایی خود را در تغییر دادن خود دست كم نگیرید . توانایی خود را در تغییر دادن دیگران دست بالا نگیرید !

[ چهارشنبه 16 شهریور 1390 ] [ 10:33 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]

روزی  مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...
 
 یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای! 

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
   یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
   یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده  فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!
 
آنکه می تواند، انجام می دهد و آنکه نمی تواند، انتقاد می کند.

  جرج برناردشاو
//هدف از این پست:
بعضی وقتها بهتره روشنفکران بی سواد باشند.


[ چهارشنبه 16 شهریور 1390 ] [ 02:33 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
تشکیل پرونده برای یک سفرهمیشگی

هوالمحبوب

نام :انسان                       نام خانوادگی : آدمی زاد            نام پدر : آدم                   نام مادر : حوا

لقب : اشرف مخلوقات                 نژاد : خاکی                   صادره : دنیا

ساکن : کهکشان راه شیری منظومه شمسی جنب کره ماه کره زمین                  مقصد : برزخ

ساعت پرواز : هروقت که خداصلاح بداند

مقصد نهایی : بهشت اگر نشد جهنم

وسایل مورد نیاز :

۱ -دومتر پارچه سفید ۲ - عمل نیک ۳ - انجام واجبات وترک محرمات ۴ - امر به معروف ونهی از منکر ۵ - دعای والدین ومومنین ۶ - نماز اول وقت ۷ - ولایت ائمه اطهار ۸ - اعمال صالح  تقوا  ایمان

 

توجه :

خواهشمنداست برای رفاه خود خمس وزکات راقبل ازپرواز پرداخت نمائید

از آوردن ثروت  مقام  منزل  ماشین  حتی داخل فرودگاه جداخودداری شود

حتما قبل از حرکت به بستگان خود توصیه کنید تا از آوردن دسته گلهای سنگین  وسنگ قبر گران وطلایی ونیزمراسم پرخرج خودداری کنند.

جهت یادگاری قبل ازپرواز از اموال خود بین فرزندان وامور فقرا ومستضعفین تقسیم نمائید

ازآوردن بار اضافی از قبیل تهمت غیبت حق الناس وغیره خودداری شود

برای کسب اطلاعات بیشتر به قران وسنت پیامبر(ص) مراجعه شود

تماس ومشاوره به صورت شبانه روزی  رایگان  مستقیم  وبدون وقت قبلی امکان پذیر است

در صورتی که قبل از پرواز به مشکلی برخوردید با شماره های زیر تماس حاصل فرمائید :

۱۸۶ سوره بقره    ۴۵ سوره نساء    ۱۲۹ سوره توبه  ۵۵ سوره اعراف   ۲۰و۳۰ سوره طلاق

امیدواریم سفر آسوده ای را درپیش داشته باشید

سرپرست کاروان : حضرت عزرائیل(س)

//هدف از این پست:

جالب بود گغتم شما هم بخونید.


[ چهارشنبه 16 شهریور 1390 ] [ 02:27 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]

//همه چیز همون جوری که می بینیم نیست.


//همه فکر می کنن دیگری را نابود می کنن اما گور خود می کنند و...



ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 شهریور 1390 ] [ 08:20 ق.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:”عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم

ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن

ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..

هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟

مرد گفت :”بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟

جواب زن خیلی جالب بود
زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.

//هدف از این پست:

فکر می کنیم دیگران نیت ما را نمی دانند،اما...

[ چهارشنبه 16 شهریور 1390 ] [ 08:04 ق.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
ریشه کارمند نابکار ، در نهاد سرپرست و مدیر ناتوان است .

[ سه شنبه 15 شهریور 1390 ] [ 11:53 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
از بیل گیتس پرسیدند:
از تو ثروتمند تر هم هست؟

گفت: بله فقط یک نفر
.

- چه كسی؟

- سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه‌های خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه مرا دید. گفت
: این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.

گفتم: آخه من پول خرد ندارم!

گفت: برای خودت! بخشیدمش!

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یك مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت.

گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه، بهش می‌بخشی؟!

پسره گفت: آره من دلم میخواد ببخشم؛ از سود خودم می‌بخشم.

به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی این را می‌گوید.




[ سه شنبه 15 شهریور 1390 ] [ 10:48 ق.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
ادب و محبت خرجی ندارد ولی همه چیز را خریداری میکند.

[ یکشنبه 13 شهریور 1390 ] [ 11:47 ق.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]

یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش میرفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاس‌ها سه تا پسر بچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند، بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی را که در خیابان افتاده بود شوت می‌کردند و سر و صدای عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند. روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می‌بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همین کار را می‌کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی 1000 تومن به هر کدام از شما می دهم که بیایید اینجا، و همین کارها را بکنید.» بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: « ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی‌تونم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟ بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فکر می‌کنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کور خوندی. ما نیستیم.» و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد. 

//هدف از این پست:

شما چه تفسیر مدیریتی یا سازمانی از این حکایت دارید؟


[ یکشنبه 13 شهریور 1390 ] [ 11:28 ق.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
اگر به خاطر تك چرخ زدن با موتور براوو جلوی مدرسه دخترانه زمین خورده اید در جواب باید بگوید: “با موتور هزار داداشم، تو جاده چالوس تصادف كردیم.”

//هدف از این پست:
دروغ نباید گفت/هر راست نشاید گفت.


[ شنبه 12 شهریور 1390 ] [ 05:44 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید

از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریه‌ای کردم که فهمید جواب «های»، «هوی» است. هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پی‌درپی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمی کردم!

این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می‌بردند. هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد که برم پای تخته زنگ می‌خورد. هر صفحه‌ای از کتاب را که باز می کردم، جواب سوالی بود که معلمم از من می‌پرسید. این بود که سال سوم، چهارم دبیرستان که بودم، معلمم که من را نابغه می‌دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!

تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و یکی از ورقه‌ها بی اسم بود، منم گفتم اسممو یادم رفته بنویسم!

بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم، اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این که دسته عینکش رو پیدا کرده بودم حسابی تشکر کرد و گفت: نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید این شد که هر وقت چیزی از زمین برمی‌داشتم، یهو جلوم سبز می شد و از این که گمشده‌اش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر می کرد. بعدا توی دانشگاه پیچید: دختر رئیس دانشگاه، عاشق ناجی‌اش شده، تازه فهمیدم که اون دختر کیه و اون ناجی کیه!

یک روز که برای روز معلم برای یکی از استادام گل برده بودم یکی از بچه‌ها دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون، منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو بغل اون دختره! خلاصه این شد ماجری خواستگاری ما و الان هم استاد شمام! کسی سوالی نداره؟
[ شنبه 12 شهریور 1390 ] [ 01:20 ب.ظ ] [ چرند پرند ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب