|
چرند و پرند یا صاحب الزمان،ادرکنی
|
یه ساعت...،دو..،سه ساعت...،ولش کن..چند لحظه قبل یکی از آشناهام به خدمتش ر..،نه..اون به خدمتم رسید و خیلی خوشحال گفت:این اردکانیها اعجوبه اند.گفتم چرا؟ خورده به سرت!گفت :حدس بزن کی رای می آره؟ گفتم :خوابی انتخابات تموم شد.گفت:رئیس جمهوری رو می گم...کی رای می آره.تا اومدم بگم ق...گفت نه،با ت شروع می شه،تابش!!!! گفتم بٌٌٌ ٌ ٌٌٌ ٌ ٌ ٌ ٌرٌ ٌ ٌٌ ٌ ٌ ٌ!گفت :خودت گم شو! گفتم( در حال ترک کردن محل) :زهی خیال باطل....تا اومد صلوات نثارم کنه(واقعا خود رو کنترل کرد این هم مدرک:
انتخابات با همه ی خوب و بدش تموم شد اما باقی است عمل کرد نماینده . در طول این هشت دوره ی انتخابات ،هر دفعه حدود دویست و هشتاد نود نفر اومدن و رفتن اما چند نفرشون در ذهن ها موندگار شدن؟ فقط دیالمه ها ماندند و مدرس ها!(در این جا ها نماد جمع است،اما توجه داشته باشید سه نفر به بالا رو جمع می بندند!!!) مدرس را ثروت زنده نگه داشته یا افتادگی؟غرور نگه داشته یا خدمت به مردم؟ مقام نگه داشته یا برای خدا کار کردن؟... زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست هر کسی نغمه ی خویش خواند از صحنه رود صحنه پیوسته بجاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد. آقای منتخب بداند که او هم جدا از بقیه نیست.می رود و دیگران جایش می گیرند.اولین نماینده نبوده و آخرین هم نخواهد بود...اما مهم است که در خاطره ها بماند(البته دو جور می توان در خاطره ها ثبت شد!!!!) مطلب چه کنم دراز،بس باشد.چون که شاعر بهتر از من می گوید که: هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق /ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما
«آن شنیدم که یکی مرد دهاتی هوس دیدن تهران سرش افتاد وپس از مدت بسیار مدیدی و تقلای شدیدی به کف آورد زر و سیمی و رو کرد به تهران خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر کوی گذرها و به هر سوی نظرهاوبه تحسین و تعجب نگران گشته به هر کوچه و بازار و خیابان و دکانی در خیابان به بنائی که بسی مرتفع و عالی و زیبا و نکو بود و مجلل نظر افکند و شد از دیدن آن خرم و خرسند و بزد یک دو سه لبخند و جلو آمد و مشغول تماشا شد و یک مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور ولی البته نبود آدم دل ساده که آن چیست؟ برای چه شده ساخته یا بهر چه کار است؟ فقط کرد بسویش نظرو چشم بدان دوخت زمانی. ناگهان دید زنی پیر جلو آمد و آورد بر آن دگمه پهلوی آسانسور به سر انگشت فشاری و به یکباره چراغی بدرخشید و دری وا شد و پیدا شد از آن پشت اتاقی و زن پیر وزبون داخل آن گشت و درش نیز فروبست. دهاتی که همانطور به آن صحنه جالب نگران بود ز نو دید دگر باره همان در به همان جای زهم وا شد واین مرتبه یک خانم زیبا و پری چهره برون آمد از آن. مردک بیچاره به یکباره گرفتار تعجب شد و حیرت چو به رخسار زن تازه جوان خیره شد و دید که در چهره اش از پیری و زشتی ابداً نیست نشانی پیش خود گفت : که ما در توی ده اینهمه افسانه جادوگری و سحر شنیدیم ولی هیچ ندیدیم به چشم خودمان همچه فسونکاری و جادو که در این شهر نمایند و بدین سان به سهولت سر یک ربع زنی پیر مبدل به زن تازه جوانی شود افسوس کزین پیش نبودم من درویش از این کار خبر دار که آرم زن فرتوت و سیه چرده خود نیز به همراه در اینجا که شود باز جوان آن زن بیچاره و من هم سر پیری برم از دیدن او لذت و با او به ده خویش چو برگردم وزین واقعه یابند خبر اهل ده ما، همه ده را بگذارند که در شهر بیارند زن خویش چو دانند به شهر است اتاقی که درونش چو رود پیر زنی زشت، برون آید از آن خانم زیبای جوانی.. خوشبختی ما در سه جمله است.تجربه از دیروز, استفاده از امروز ,امید به فردا
... ولی ما به سه جمله دیگر زندگی مان را تباه میکنیم.حسرت دیروز, اتلاف
امروز, ترس از فردا.
//هدف از این پست: |
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |