|
چرند و پرند یا صاحب الزمان،ادرکنی
|
گاهی
آن قدر بی مسئولیت میشوم كه وظیفه ام را فراموش می كنم ، فراموش می كنم كه چرا قدم
در این جاده گذاشته ام و از من چه خواسته اند... جاده ای كوتاه است اما پر از بیراهه ، یك راه آكنده از گنج و رنج و
خوشبختی و باقی راه ها سرشار از خار و چاه و گمراهی...گاهی آنقدر فراموشكار میشوم
كه پاهایم مرا به بیراهه می كشند جاده تاریك است و دشوار ، اما نور ... نور كه در برابر من
است...گاهی آن چنان نابینا میشوم كه در تاریكی هم نور را نمی بینم در این تاریكی مطلق كه راهزنان در پس آوایی دلنشین و فریبنده
مسافران را هر دم به خود می خوانند و چه بسیار مسافرانی را كه به چنگال گرفته اند
و از رسیدن به مقصد باز داشته اند ، آیا باز هم عقل برای شناخت كافیست؟ //هدف از این پست:برای رسیدن به هدف در این راه تاریك تنها باید در پی نور رفت...الله نور السموات والارض 1173 سال مردی پی 313 مرد، چقدر آدم شدن سخت است! اللهم عجل لولیک الفرج
به ســـرنوشـت بگـــــویــــــید اسباب بازی هایـــــش بی جان نیستــــند ؛ آدمنــد ، می شکـــــنــــنـد .... آرام تـــــــــر ... !
گاهی با یک قطره، لیوانی لبریز می شود گاهی با یک کلام، قلبی آسوده و آرام می گیرد گاهی با یک کلمه ،یک انسان نابود می شود گاهی با یک بی مهری ،دلی می شکند مراقب بعضی یک ها باشیم!!! در حالی که ناچیزند ، همه چیزند. خواندن یك صفحه ازیك كتاب را می توان چند گونه تعبیركرد؛ چیدن شاخه گلی از یك باغ، چشیدن جرعه ای ازاكسیر دانایی، لحظه ای همدلی با اهل دل، ...
از دیروز نمایشگاه کتاب شروع به کارکرده و تا 22اردیبهشت ادامه خواهد داشت. اما به قول گزارش گر غیر حرفه ای جان،چند نکته ی غیر حرفه ای: اولا:این آماره ی اشتباهیه که میگن سرانه ی کتاب خوانی در ایران پایینه.چون که
مهم کیفیته نه کمیت(بعضی افراد بلا نسبت شما صد بار یه مطلبو می خونن اما دریغ از
یک کلمه یادگیری). نتیجه:ایرانی ها درسته که سرانه روزانه ی مطالعشون0.1کشورهایی مثل ژاپن نیست
اکا بازده اش 100برابره. دوما: میگن سالیانه خیلی کمتر از کشور های پیشرفته و غیر پیشرفته کتاب انتشار
میدیم،اما اشتباهه.چرا؟ چون اولویت نویسندگان ما به حفظ محیط زیسته. نتیجه:درختان را بیهوده قطع نکنیم. سوما: از این پس در روز تولد همسرتان، به
اوکتاب هدیه بدهید. رابعا: من یار مهربانم دانا و خوش زبانم گویم سخن فراوان با آنكه بی زبانم پندت دهم فراوان من یار پند دانم من دوستی هنرمند با سود و بی زیانم از من مباش غافل من یار مهربانم هدف:یادی از دوران طفولیت!
بعضیها آنقدر فقیرند، که تنها دارایی شان پول است! "حسین پناهی" ![]() ضمن تبریک این روز به تمام معلمان گرامیم،تنها جهت مزاح با این عزیزان لطیفه زیر را بخوانید: معلم داشت جریان خون در بدن را به بچهها درس مىداد. براى این که موضوع براى بچهها روشنتر شود گفت : بچهها! اگر من روى سرم بایستم، همان طور که مىدانید خون در سرم جمع مىشود و صورتم قرمز مىشود. بچهها گفتند: بله معلم ادامه داد: پس چرا الان که ایستادهام خون در پاهایم جمع نمىشود؟ یکى از بچهها گفت: براى این که پاهاتون خالى نیست.
در دوره ی تحصیلات دبیرستانی یک استدلال داشتیم که می گفت: اگر برای n=1 ،تساوی درست باشد، برای n<k،هم درست باشد، می توان از درستی n=k،ثابت کرد که برای n=k+1 هم درست است. حالا منظور: وقتی داشتم داستان زیر(داستان شرط بندی پیر زن) رو می ذاشتم با خودم فکر می کردم که آیا می توان این استدلال رو به فرضیه ی زیر هم تعمیم داد. حال فرضیه: یک بار جستی،بار دوم هم جستی،...،بار k ام هم جستی. آیا می توان ثابت کرد بار k+1 ام هم خواهی جست؟ نظر شما چیست؟ به نظر شما این استدلال تعمیم یافته است؟ یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی ۱ میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضی او مورد پذیرش قرار گرفت …. قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد . پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکیپیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست یا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید ! مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد ۲۰ هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت ۱۰ صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت ۱۰ صبح برنامه ای برایش نگذارد . روز بعد درست سر ساعت ۱۰ صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت . پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به درآورد . مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود ، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد . وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد . پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر ۱۰۰ هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند ! //هدف از پست:متذکر شوم شرط بندی حرام و خوردن نداره.اگه بخوری شاید تو گلوت ته بره ولی مطمئن باش آخرش گیر می کنه(کجاش رو خدا داند)! آدمهایی که به جای فریاد ؛ سکوت می کنند .... بالاخره روزی به جای صبر کردن ؛ در را باز می کنند و می روند ... !!!
امروز از ساخت سایت بی بی سی تولید داخل باخبر شدم.شاید شما هم در اینباره تا الان با خبر نشده باشید. پس سری به این سایت بزنید و با حضور پر شور خود تو دهنی محکمی به بی بی سی منافقین بزنید. و اما یک خبر گرفته شده از این سایت: سایت بالاترین که مدتها تلاش میکرد عوامل پشت پرده و ماهیت گردانندگانش را پنهان کند، اول اردیبهشت ماه با تغییر لوگوی خود به مناسبت عید بهاییان، ماهیت اصلی خود و وابستگی گردانندگانش به شبکه ی بهائیت را نشان داد.![]() بعد از اینکه یکی از اعضای اصلی شبکه «من و تو» در وبلاگ خود از علائق خود به همجنس بازی سخن گفت و از ارادت و اعتقاد راسخ خود به بهائیت نوشت٬ سایت بالاترین نیز در اقدامی قابل انتظار عید رضوان بهائیان را به پیروان این فرقه ضاله و ساخته استعمار تبریک گفت تا ماهیت اصلی خود را مشخص سازد. گفتنی است که این عید بزرگترین عید مذهبی! این فرقه است که مصادف است است با سالگرد ورود بهاء الله به یکی از باغ های حومه بغداد که بعدها به باغ رضوان تغییر نام داد. روزهای اول و نهم و دوازدهم از این عید 12 روزه٬ از ایام محرمه فرقه ضاله بهائیت محسوب می شود به گونه ای که کسب و کار در این روزها حرام است!
در این قسمت ، بر آنیم فارغ از موجودیت و كیان علمی و نظری استاد جعفری{علامه محمد تقی جعفری}، بخشی از ابعاد عملی او را روایت كنیم . این گفته ها را كه تنها گزیده ای از خاطرات انبوه و بر جای مانده از اوست ، به این جهت ذكر می كنیم تا نشانی باشد از تصویری جان بخش و روح آفرین كه از او در مغزها نقش بسته است . ![]() وقتی كنگره هفتصدمین سال مولوی (دهه 50) در دانشگاه تهران برگزار شد، برگزاركنندگان كنگره ـ به عمد یا به سهو ـ از استاد جعفری به عنوان یك محقق ایرانی مثنوی دعوت به عمل نیاوردند! ایشان خطاب به ما كه بسیار ناراحت شده بودیم ، به آرامی گفت : بروید سخنرانی ها را گوش كنید و در پی مطالب باشید، نه در پی شخص و نام . ه یاد دارم در این كنگره ، شادروان مجتبی مینوی در متن سخنرانی خود، از نظر نسخه شناسی شك داشت كه در بیت اول مثنوی ، بشنو از نی چون «حکایت» می كند درست است ، یا بشنو از نی چون «شکایت» می كند؟ من وقتی موضوع «حکایت» و «شکایت» را با ناراحتی و طنز نقل كردم ، ایشان گفت : آقای مینوی در واژه شناسی و نسخه شناسی استادی بزرگ هستند، صحیح نیست به تحقیر از او یاد كنی ! اگر از این كه مرا دعوت نكرده اند، آزرده خاطر هستی ، نباید نسبت به كسانی كه دعوت شده اند، بی حرمتی كنی ! حالا به من بگو: آیا در جلسات كنگره ، آوای «نی» را شنیدی یا نه؟ گفتم : نه . گفت : اگر صدای «نی» را شنیده بودی، نه در پی «شکایت» بودی و نه «حكایت !» من همان جا منقلب شده و بی اختیار گریستم .(خاطره از:زنده یاد محمدباقر نجفی) (مطلب مستقیما از سایت ایشان بدون تصرف برداشته شده است) //هدف از پست:خواستم در این ایام فاطمیه شما را به سمت سایت اطلاع رسانی استاد جعفری سوق دهم تا شاید بیشتر از فضائل ایشان بهره ببریم. آدرس سایت علامه جعفری:http://www.ostad-jafari.com بیش از حدشان به آدمها بها ندهید مابه تفاوت را باید شما پرداخت کنید برای مایی که تو خرج خودمان هم ماندیم، این بها، بهای سنگینیست!
یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود و مردم نیز از این کار راضی بودند. برای مدتها این وضعیت ادامه داشت و کسی شکوه ای نداشت تا اینکه ... خواننده ی ادامه داستان در ادامه مطلب باشید.
ادامه مطلب
داشتم فقط مهظ فزولی تو سایتا می گشتم که به مطلب بسیار جالب(از نظر خودم)بر خوردم که شاید برای شما هم جالب باشد. لطفا ادامه مطلب را بخونید. ادامه مطلب ![]() چندی پیش خبر انتخاب پهلوان شهر را فهمیدیم،اما پهلوانی مسابقه ندارد(مرام می خواهد)،مردم باید او را انتخاب کنند.این مسابقه، مسابقه ی زوردار شهر بود. حال بیاییم پهلوان واقعی شهر(بیشتر در جبهه سیاسی) را انتخاب کنیم. من در اینجا چند گزینه ی مورد نظر یکی از دوستانم را می نویسم، شما می تونید یا بین این افراد و یا نظر خودتون رو تو نظرات وبلاگ بذارید.(البته کسانی که اردکانی الاصلند) 1- حجت الاسلام دیداری 2-داود بابایی(نفر اول مسابقه زوردارترین+75) 3-مسلم دهقانی(نفر اول مسابقه زوردارترین-75) 4-جواد کمالی(فرمانده سابق سپاه و پادگان ولی عصر(عج)) 5-مهندس نابش 6-احمد کمالی(فرماندار) 7-دکتر کلانتری 8-دکتر متالهی(کاندیدی که استعفا داد،به علت پیمانی که بسته بود) 9-مهندس وکیلی
روزگاری پیری فرزانه و خردمند به همراه شاگردش در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند. روز بعد پیر فرزانه و شاگردش از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، شاگرد همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به پیر فرزانه قضیه را گفت. پیر خردمند و فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!". شاگرد ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به پیر خردمند ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد.... سال های سال گذشت و شاگرد همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد. روزی از روزها پیر فرزانه و شاگرد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود. سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند. صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را پیر فرزانه و شاگردش یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود: سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم. ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم. شاگرد که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود.... //هدف از پست:بز شما چیست؟ ای کاش که هر لحظه بهاری باشی هر روز پر از امیدواری باشی هر ۳۶۵ روز امسال سرگرم شمردن هزاری باشی! بقالی سر کوچه مون می گفت: "چقه جالبه!از سه چار ماه پیش هی تلویزیون تو اخبار پیش بینی وضع هوا مگفت"فردا تمامی مناطق شرق و غرب و شمال و جنوب و وسط و جنوب شرق و ...شاهد بارش برف و بارون خواهیم بود.لازم به ذکر است که این توده بسیار پر بار خواهد بود، لذا ان شالله هموطنان حالشو ببرن..." فرداش همه ایران برف و بارون بود غیر اردکون،(این نگین کویر). حالا دم نوروزی،اخبار اعلام مکنه:" مناطق کوچکی از غرب و جنوب غرب کشور شاهد دولاخ خواهی....".هنوز این"بود"ش رو نگفته اردکون ما(این نگین کویر)شروع کرده. ای آغ بابا خدا روحت شاد کنه،یگ نفر بیاد بگه جا قعطی بود اومدی اردکون(این نگین کویر).مرفتی ایتالیایی،ده بالایی،...چه مدونم...مرفتی میبد... خدایا شکرت،همین که نشدم...خدایا شکرت. مگن خدا هر کاری مکنه جا شکرش جا مذاه،برا همچون جاهاییه!!" //هدف:اردکانم شد جا،دلمون خوشه نگین کویر هستم.
ده دوازده سال پیش بود،چه شوری داشتم.با بچه ها سوار چرخ می شستیم و می رفتیم
قنات چاربازار. می رفتیم برا ماهی گیری،اونم چه ماهی هایی!ماهی جوغی! باور کن صبح
می رفتیم و سر تو نو می کردیم و منتطر ماهی. روزیمونم بد نبود. شاید روزی 20 تایی
می گرفتیم. شاید تا الان چهار پنج سری سبزه می کاشتیم. هی بزرگ می شد و می پوسید(ای گند می کرد میرفتم بغل بابا می شستم التماس اندر التماس که من لباس نو می خوام هی افسوس...چقدر
خوب روزهایی بود...گذشت... دیروز بچم اومد
پیشم گفت:یالله بریم لباس بخریم(بچه سالاریه!!!).گفتم چه خبره؟ گفت سال نو نزدیکه. تازه یادم اومد
که سال جدید نزدیکه.نه سبزه کاشته بودم و نه ...حتی یه ماهی هم نخریده بودم. تازه
به این حرف بزرگان رسیدم که می گفتند: "هرچی زمان
بگذره ناخش تر می شه" باور نمی
کنید،خیلی دپرس شدم؛تموم غمهای عالم رو سرم ریخت.... القصه؛با اصرار
زن و بچه رفتیم خرید. بعد از کلی کرکر زن و بچه تحمل کردن و پول تموم کردن
و...برگشتیم خونه. شب بود...رفتم
چراغا رو خاموش کنم،دیدم پدر مرده با لباس خوابیده. وقتی این حالتو دیدم تموم
خستگیم در رفت.خیلی حس خوبی پیدا کردم. اون موقع فهمیدم نه، حرف قدیمیا درست
نیست؛روزگار ناخش نمی شه، فقط" خوشی
ها تغییر می کنن". نظر شما چیه؟ هر
چی می گذره ناخش تر می شه؟ یادها رفتند و ما هم می رویم از یادها کی پر کاهی بماند در میان بادها سالها می گذرند و ما همچنان اندر خم یک کوچه ایم.هدف نصیحت نیست یه خواهش
دوستانست،یک تکلیف. این مطلب مهم چیه؟یه چیزیه که هم پاداش اخروی داره و هم دنیوی.چیه؟ "خمس" حالا اخرویش رو
یه کاریش می کنیم ،دنیویش دیگه چرته!!! شما را به خدا از
اونایی که اهل خمسند بپرسید. ببینید کسی هست که وقتی شروع به خمس دادن کرده باشه
ندارتر شده باشه.اقلا برا ما که اینجوری نبوده(صرفا جهت ریا!!!!!!!!). چه بنای خوبیه که
تا سال جدید نشده ،از همین الان(گذشته رو بی خیال) بریم پیش یه شیخی که قبولش
داریم(حجت الاسلام دیداری هست،حسینی هست،اگر هم هیچکدومشون،بریم پیش بزرگان میبد)
خمسمون رو حساب کنیم.اگر سال بعد همین موقع ندارتر بودید به من...وگرنه به روح
اجدادم صلوات بفرستید. یکی از اقوام
اصلا از رفتن پیش شیخ هم وحشت داشت!!!(کیه که نترسه!!!)بالاخره دل رو به دریا زد و رفت. بعد از چند
وقتی، با هم ملاقاتی داشتیم و ازش پرسیدیم:"چی
شد؟" گفت :"رفتم. گفت: چی داری؟ گفتم خونه. گفت مبارک صاحابش،دیگه؟ گفتم:ماشین. گفت مبارک صاحابش،دیگه؟ ... همه چیزم رو
بخشید و فقط چند مقداری ارزاق که تو خونم بود ، خمسش رو حساب کرد. الان پاک پاکم." (البته مال
اندوزا حساب کار دستشون باشه!!آهای اونایی که فقط جمع می کنم و حیفم میاد خرج
کنم!!) نکته:یکی می
پرسه:"خب ،من که ندارم،این چه کاریه
وقت حاج آقا رو بگیرم." عزیزم، درسته که نداری و هرچی هم داری خمس
نداره ولی مهر پاکی رو باید حاجیت(نماینده ی مرجع تقلیدت) بزنه!!! دیشب داشتم برا خودم چرخ می زدم(تو نوشته ها!!!) با نوشته های علی شریعتی رسیدم کاری ندارم که آخرش شهید بود یا نه، مسلمون بود یا ادعای مسلمونی داشت، و...دیدم با وجود بعضی ...که باعث شده مخالفان زیادی پیدا کنه(البته شاید به حق هم باشه و هست) خیلی مطالب جالبی و آموزنده ای هم گفته که شاید خالی از لطف نباشه که کتابشو یه ورقی (حتی در حدچند سطرش)بزنیم.این کار حداقل فایده ای که داره اینه که از این به بعد کمی منصفانه تر و آگاهانه تر نسبت به ایشون فکر کنیم و نظر بدیم.نه؟ یکی از مطالبش که به چشمم اومد مطلب زیر بود.اونرو بخونید و بگید...،اگر هم خواستید نگید، جز کدوم گروهید 1- آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم نیستند عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
٢ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هم نیستند.
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است.
٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم هستند.
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
٤ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هستند.
شگفتانگیزترین آدمها.
در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم، باز میشناسیم، می فهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
//هدف از پست:الکی در مورد کسی نظر ندم!!! یکی از وبلاگهای دوستان اردکانی را دیدم،خیلی خوشم آمد.چرا؟؟چون که یه نفر پیدا شد که بخواهد یاران انقلابی قدیمیش رو حفظ کنه .در این اوضاع سیاسی شلم شولبا،که همه حضور خاتمی(رئیس جمهور قدیم)در انتخابات رو بنا به دلایلی تفسیر می کنند که به نحوی ایشان را خارج از انقلاب و نظام و حتی اسلام نشان دهند،این دوست عزیز حضور ایشان در انتخابات رو به فال نیک گرفتند و خواستند ایشان را جذب کنند(هر چند شاید این پیام دوست عزیز به گوش خود آقای خاتمی نرسه،ولی در حد قدرت خود کار کردند) .اما من نمی دونم چه اصراری از طرف هم جریان اصلاحات و هم از جریان اصول گراست که همدیگر رو از انقلاب جدا کنند. بابا،این دعواها فقط سیاسیه نه انقلابی،نه دینی(البته دبن از سیاست جدا نیست،سیاستی که من اجرا می کنم را نمی توان با اسلام جمع بست).یکی از این مقالات که به نظرم دور از انصاف بود و در خبرگزاری رجا دیدم رو در ادامه مطلب ببینید.(این مقاله توسط دانشجوی علوم سیاسی دانشگاه تهران نوشته شده است)
نسبت به سیاستمان؛یعنی سیاستمان
بر دینمان منطبق باشد،نه دینمان بر سیاستمان؛یعنی اسلامی بسیاستیم،نه سیاسی
باسلامیم!!!
ادامه مطلب اخبار 30یاسی حاکی از آن است که رئیس جمهور مردمی و قانونی
جمهوری اسلامی هفته ی آینده(به دلیل احترام به در صدر امور بودن مجلس)به مجلس
خواهد رفت و به سوالات طرح شده از او جواب خواهد گفت(مطمئنی جواب؟؟؟)سوالات مطرح
شده از ایشون در ده بند است که می توانید در ادامه ی مطلب ببینید. مجری:
(همان مجری به شدت اکتیو و پرهیجان مناظره های خرداد88) باسلام. لطفاً مناظره را
شروع کنید! اوباما:به نام خدا. از آن جایی که آقای دکتر احمدینژاد phd دارند ولی به اندازه یک پیرزن افغانی به زبان انگلیسی مسلطند، مجبورم ادامه مناظره را به زبان فارسی ادامه دهم. احمدینژاد: (میپرد وسط حرف اوباما) اللهم عجل الولیک الفرج و العافیه و النصر و خیر انصار و اعوانه و مستشهدین بین یدیه! درود سلام بر ملت ونزوئلا، لبنان، فلسطین، زیمباوه، زنگبار، گینه بیسائو و ترینیداد و توباگو و غیره!(ملت ایران جزو همان و غیره میباشد!) ببینید من دو تا نامه به این آقای اوباما نوشتم ایشان جواب ندادند. در آن نامه من به عنوان یک دانشگاهی و به عنوان یک نخبه این مملکت سوالاتی را مطرح کردم ولی ایشان جواب ندادند. این یعنی جوانان ما میفهمند! ... ... اوباما: من اجازه میخواهم در مورد ماجرای آن هالهی نور صحبت کنم! احمدینژاد: (دوباره وسط حرف اوباما میپرد) من واقعاً برای جناب اوباما متأسفم که این قدر اطلاعاتشان در مورد ایران ضعیف است. آن ماجرای هاله نور که رسماً تکذیب شد و همه در ایران به دروغ بودن آن پی بردند. اوباما: من... احمدینژاد: اجازه بدهید من یک سوال از آقای اوباما بپرسم: بگم؟ بگم؟ اوباما: بگو! احمدینژاد: نمیگم تا اون جات بسوزه! اون زنه رو بگم؟ بگم؟ اوباما: بگو دیگه! احمدینژاد: همون خانمی که زن شماست. ایشون مدرک سیکلشون را با تقلب از دبیرستانی در شیکاگو گرفتهاند. من خودم با یکی از مراقبان جلسه امتحانی سوم راهنمایی همسر آقای اوباما صحبت کردم و ایشون این قضیه تقلب را تأیید کردند. در ضمن ایشون سیاه پوست نبودند. رفتند حمام آفتاب گرفتند این جوری شدند! در ضمن همه مردم ما میدانند که صحنه گردان انتخابات ریاست جمهوری آمریکا آقای هاشمی بود. چون من دو تا نامه نوشتم به آقای اوباما و همچنین اگر یادتان باشد من گفتم که هرگز نمی گذارند اوباما رئیس جمهور آمریکا شود. اوباما: من میخواهم این جا یک خورده در مورد آقای مشایی... احمدینژاد: البته آقای مشایی از مظلوم ترین ساکنان کره زمین هستند. ایشان واقعاً مظلوم واقع شدهاند. من یک سوال داشتم از آقای اوباما. پسران آقای هاشمی و ناطق نوری چگونه ثروتمند شدند؟ همچنین در مسأله فلسطین من به عنوان یک دانشگاهی یک سوال علمی مطرح کردم و هولوکاست انجام نشده و اسرائیل باید محو شود و ما در کشور تورم و گرانی و بیکاری نداریم! اوباما:oh، …! احمدینژاد: بیادب! (احمدینژاد در این لحظه پنج تا زوم کن از زیر میز در میآورد) ملت شریف و همیشه در صحنه آمریکا! اینها همه پروندههای این آدم(اشاره به اوباما) است که ما با کمک برادر ح.شین درآوردهایم. من در این جا فقط به گوشهای از سوابق پلید او اشاره میکنم. مثلاً ایشان در 16 سال دولت خاتمی و هاشمی که جفاهای زیادی به انقلاب شد سکوت کردند و موضع خودشان را اعلام نکردند. همچنین برادر ایشان در کنیا در حلبیآباد زندگی میکند و قاچاقچی هم هست. تازه معلوم نیست چرا چند سال در اندونزی زندگی میکرده و آن جا مرتکب چه کارهایی که نشده. در ضمن آقای کردان به من گفتهاند که دکترای اوباما هم جعلی است. من میخواهم از ایشان سوال کنم که در این سی سال کجا بودهاند که حالا آمدهاند رئیس جمهور آمریکا شدهاند! این یعنی جوانان ما میفهمند! مجری: چون در این مناظره آقای اوباما دائم وسط حرف دکتر احمدینژاد میپرید، بنابراین از هفته آینده و به مدت یک ماه هر روز از ساعت 8 صبح تا 8 شب آنتن شبکه خبر در اختیار دکتر احمدینژاد قرار دارد تا ایشان به اتهامات وارده پاسخ دهند. //هدف از این پست:اندکی صبر،محمود می آید!!!! ادامه مطلب |
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |